<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مسافرِ خاموش</title>
<link>https://mosaferakhamoosh.blogfa.com</link>
<description>دل من گرفته زینجا , هوس سفر نداری؟</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 23 Jun 2012 00:43:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>زندگی چیست؟</title>
<link>https://mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/36</link>
<description>زندگی چیست؟ زندگی یک گُل سرخ که من از بوته ی احساس خودم می چینم لب یک پنجره ی آبی چوبی به تماشای جریان سرخی اش می شینم لب این پنجره تا این گُل هست می توان تا قله های اوج رفت می شود پرنده بود از درٌه های غم گذشت زندگی دیگر چیست؟ زندگی راز شکیبایی توست وقت آزادی پروانه ی عشق که تو از عمق وجود در پیله ی دل پروردی از برای آزادی اش مهرش از دل افکندی از عشق خود دل کندی وباز زندگی رودی خروشان می رود از کنار تو پا در این رود گذاری تا همیشه در جریانی ور نه از دور</description>
<pubDate>Sat, 23 Jun 2012 00:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mosaferakhamoosh</dc:creator>
<guid>mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/36</guid>
</item>
<item>
<title>کتیبه</title>
<link>https://mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/35</link>
<description>فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی زن و مرد و جوان و پیر همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای و با زنجیر اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر ندانستیم ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم چنین می گفت فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت چنین می گفت چندین بار صدا ، و آنگاه چون موجی که</description>
<pubDate>Wed, 13 Jun 2012 00:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mosaferakhamoosh</dc:creator>
<guid>mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/35</guid>
</item>
<item>
<title>به لب رسیده جان کجاااایی</title>
<link>https://mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/33</link>
<description>از آسمانم ماتم بباره حراس بی تو ماندنم ادامه داره نمینویسم ترانه بی تو چگونه پر کشد خیال وازه بی تو به لب رسیده جان کجاااایی کجایــــــــــی که برده طاقتم جدایی باران تویی به خاک من بزن باز امدی که مه تو من هوای پر زدن ندارم باران تویی به خاک من بزن بازا ببین که در ره تو نفس بریده در خزانم .... مگر ندانی چو از تو دورم بیراهه ای خموش و تار، بی عبورم نمیتوانم دیگر برویم که من اسیر این خزان توبه تویم به لب رسیده جان کجایی کجایـــــــــی رهی نمانده تا رهایی</description>
<pubDate>Thu, 07 Jun 2012 22:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mosaferakhamoosh</dc:creator>
<guid>mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
<item>
<title>تا بدیدم زلف تو ای جان و دل</title>
<link>https://mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/32</link>
<description>تا سر زلف تو درهم می‌رود در جهان صد خون به یک دم می‌رود تا بدیدم زلف تو ای جان و دل دل ز دستم رفت و جان هم می‌رود دل ندارم تا غم زلفت خورم وین سخن از جان پر غم می‌رود آسمان از اشتیاق روی تو همچو زلفت پشت پر خم می‌رود دل در اندوه تو مرد و این بتر کز پی دل جان به ماتم می‌رود می‌دهی دم می‌ستانی جان من راستی بیعی مسلم می‌رود هر زمانی توبه‌ای می‌بشکنی توبه الحق با تو محکم می‌رود ناز کم کن زانکه تا خطت دمید آنچه می‌رفتت کنون کم می‌رود خون مخور عطار را کز شوق تو</description>
<pubDate>Thu, 07 Jun 2012 13:10:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mosaferakhamoosh</dc:creator>
<guid>mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>تنها، تنها</title>
<link>https://mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/31</link>
<description>تنها، تنها به پای کوه بلندی تنها، تنها به روی ریگ بیابان می‌رود آهسته با دو پای برهنه کوه در آغوش ابر خفته پریشان پشته‌ی خاری به دوش کودک تنهاست پشت سرش سال‌های کوته بی‌یاد رو‌به‌رویش راه بی‌کرانه‌ی فردا …</description>
<pubDate>Thu, 07 Jun 2012 12:58:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>mosaferakhamoosh</dc:creator>
<guid>mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>هی صبح شد و باز به امید تو شو شد</title>
<link>https://mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/30</link>
<description>هی صبح شد و باز به امید تو شو شد هی از چیش من اشک به یاد تو ولو شد من لبدی مفلوک و بشکن بالو بنداز شفتش نمیدم از حرکاتت دلم او شد دل دشتم و جز دل چی چی دشتم که ز مردم یی عمر قایم کرده بودم باز چپو شد جر دادی و شر کردی و پیوند پوکوندی ای ارقه مالوندیش و خودت گفتی یهو شد گفتم یله شم تو شاچراغ تیر شه ببندم تا بلکه حالیم شه که چطو شد که اطو شد؟ پلکیدم و پلکیدم و افسوس....هابله تا مشت شدی شیره ی جونم رو رو شد در هر کر و هر سوک تورو هی جار زدم یعنی که بدون تو دل</description>
<pubDate>Tue, 05 Jun 2012 21:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mosaferakhamoosh</dc:creator>
<guid>mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>یک نفس با دوست بودن همنفس </title>
<link>https://mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/29</link>
<description>دست عشق از دامن دل دور باد! می توان آیا به دل دستور داد؟ می توان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود، ایست! باد را فرمود، باید ایستاد؟ آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد یک نفس با دوست بودن همنفس آرزوی عاشقان این است و بس خسته از دل خسته از این دست دل ای خوشا دل های دور از دسترس! « قیصر امین پور»</description>
<pubDate>Mon, 04 Jun 2012 10:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mosaferakhamoosh</dc:creator>
<guid>mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>من اینجا بس دلم تنگ است</title>
<link>https://mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/28</link>
<description>بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند گرفته کولبار ِ زاد ِ ره بر دوش فشرده چوبدست خیزران در مشت گهی پُر گوی و گه خاموش در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند ما هم راه خود را می کنیم آغاز سه ره پیداست نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر نخستین : راه نوش و راحت و شادی به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی دو دیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام من اینجا</description>
<pubDate>Sat, 25 Feb 2012 14:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mosaferakhamoosh</dc:creator>
<guid>mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title>سر کوه بلند ...</title>
<link>https://mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/27</link>
<description>سر کوه بلند آمد عقابی نه هیچش ناله ای ، نه پیچ و تابی نشست و سر به سنگی هشت و جان داد غروبی بود و غمگین آفتابی مهدی اخوان ثالث</description>
<pubDate>Fri, 18 Nov 2011 11:13:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>mosaferakhamoosh</dc:creator>
<guid>mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>چو گهواره ای بی قرار و شکیبم</title>
<link>https://mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/26</link>
<description>چو گهواره ای بی قرار و شکیبم که زنجیری جنبشی جاودانم چو خواهم که یک لحظه آرام گیرم دهد دست سر رشته داری تکانم فرو بسته گیتی به پایم رسن ها رسن ها که تابیده دست فریبش علاجی ندارم بجز آنکه سازم گهی با فرازش، گهی با نشیبش جهان را مخوان پیر، پیر پریشان که این طفل یکدانه پیری ندارد بهل، تا برقصاندت هر چه خواهد که کودک ز بازیچه سیری ندارد مرا روزگار درازیست دستی فرو می کشاند به غاری بهر سو نظر می کنم نیست پیدا نه جای درنگی، نه راه فراری من اکنون چو خورشید بی</description>
<pubDate>Thu, 20 Oct 2011 09:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mosaferakhamoosh</dc:creator>
<guid>mosaferakhamoosh.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
</channel>
</rss>
